برداشتی آزاد از داستان کودک و شمشیر
پسر یکساله اونا مریض بود. میدونستند که توی همین روزا اونا رو تنها میذاره و میره. اما مواظب بودند که پسر کوچولوی پنج سالشون چیزی نفهمه. اون فقط میدید که مامان و بابا بیشتر از قبل مواظب برادر یکسالش هستند. اون روزشنید که یه مرد غریبه به مامان و بابا میگفت قوی باشید و خودتون رو برای رفتنش آماده کنید
اون شب پسر کوچولو به سمت اسباب بازی هاش رفت و شمشیرش رو برداشت. صدای در مامان و بابا رو نگران کرد. از پله ها بالا اومدند . کوچولوی یکساله آروم تر از همیشه خواب بود. اما برادرش توی تختش نبود. به سمت در خروجی دویدند. فرشته پنج سالشون رو دیدند که شمشیر اسباب بازیشو دستش گرفته و دم در ایستاده. کوچولو با ترس و هیجان گفت:" مامان، بابا دیگه لازم نیست بترسید. من اینجا می ایستم و جلوی هر کسی خواست داداشمو ببره میگیرم." .... اشک تو چشماشون حلقه زد.موجود نامریی توی پله ها مکث کرد ... سکوت

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط شهلا.ق |
سپیده دم که بیاید دوباره دوستت خواهم داشت. سپیده دم که بیاید دوباره دلتنگت خواهم شد. سپیده دم که بیاید دوباره عاشقت میشوم... دوباره از نو دوباره با تو
دوباره چشم باز میکنم و خورشید را میبینم. لحظه با شکوهیست. چشم بر همان خورشیدی خواهم دوخت که بر تو میتابد و همان آسمانی را به تماشا خواهم نشست که دوباره تا غروب تو را در آغوشش خواهد داشت. چه حس خوبیست. این همه نزدیکی به تو .... چقدر به صبح مانده

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط شهلا.ق |
خدای خوب و مهربانم مشکلاتم را بگیر و سختی هایم را از میان بردار تا پیروزی بر آن ها شاهدی باشد برای کسانیکه با قدرت تو عشق تو و راه تو یاریشان خواهم داد... خدای خوبم

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط شهلا.ق |